پرفسور پارسا....

داستان سه بچه گوسفند.....

خانه‌ی سه بچه گوسفند   سه گوسفند کوچولو تصمیم گرفتند که هر کدام خانه ای برای خودشان بسازند.... بقیه ادامه مطلب....   یکی از گوسفندها که از همه تنبل تر بود مقداری کاه جمع کرد و با آن ها شروع به ساخت خانه اش کرد. گوسفند دومی که کمی از او زرنگ تر بود مقداری چوب جمع کرد و آن ها را به هم چسباند تا یک کلبه ی چوبی درست کند اما گوسفند سومی که خیلی زرنگ و پرکار بود شروع به ساختن یک خانه ی محکم کرد. او یک عالمه آجر آورد و یک خانه ی آجری ساخت. خیلی زود گوسفند اولی و دومی خانه هایشان را ساختند. اما گوسفند سومی هنوز مشغول کار بود. گوسفند اولی و دومی او را مسخره می کردند و می گفتند: چه قدر ک...
29 خرداد 1392

داستان ابر کوچولو گم شده...

.   ابر کوچولو با مادرش در آسمان حرکت می کردند. آنها باید به دشت بزرگ لاله می رسیدند و در آنجا روی گلها سایه می انداختند .اما آن روز یک روز معمولی نبود. از آن روزهایی بود که آسمان شلوغ بود و باد زیادی می وزید. .... بقیه ادامه مطلب......     به خاطر همین مامان ابر کوچولو بهش سفارش می کرد که دستشو از دست مامان درنیاره و تمام حواسش به مامان باشه تا گم نشه. اما ابر کوچولو خیلی بازیگوش بود. دائما مشغول تماشای چیزهای روی زمین می شد و همه چیز یادش می رفت. ابرکوچولو همین طور که داشت روی زمین رو تماشا می کرد، درختهایی رو دید که خیلی قشنگ بودند. و میمونهایی رو دید که از شاخه های درختها بالا و پایین می رفتند و...
29 خرداد 1392

داستان بادکنک حسود....

  بچه ها دو تا بادکنک خریدند. یکی سفید و یکی صورتی . هر دو تا بادکنک را باد کردند و با کمک بابا از سقف اتاق آویزان کردند. اما بادکنک سفید از بادکنک صورتی چاقتر و بزرگتر بود. به خاطر همین بادکنک صورتی عصبانی بود... بقیه ادامه مطلب.....   بادکنک صورتی شروع کرد به غر زدن و گفت: بچه ها عمدا من و کم باد کردند و تو رو بیشتر. اصلا بچه ها بین ما فرق می گذارند. من خیلی هم از تو بزرگترم اگر من را حسابی باد می کردند دو برابر تو می شدم. بادکنک سفید گفت ای بابا هر دوتا مون رو تا اونجایی که لازم بود باد کردند.  اونا هردوتا مون رو دوست دارند. ندیدی چقدر به خاطر ما خوشحالی کردند؟ بادکنک صورتی اخماشو کرد تو هم و گفت ...
29 خرداد 1392

داستان جرا اقا چیپسه غش کرد..

  شب یلدا بود. سبد میوه ها پر شده بود از میوه های رنگارنگ. پرتقال های چاق و چله. سیب های زرد و قرمز، انارهای سرخ و سفید ، لیمو شیرین های نازنازی و هندوانه و ... بقیه ادامه مطلب.....   اما یه دفعه در باز شد و یه سری خوراکی جدید وارد شد. هله هوله هایی مثل شکلات، چیپس، پفک، و... با رسیدن خوراکی های جدید میوه ها اخم کردند و حسابی ناراحت شدند. آنقدر ناراحت شدند که خیلی زود دعوا راه افتاد. سر و صدای میوه ها و خوراکیها اعصاب همه رو خورد کرد. بالاخره قرار شد همه ساکت باشند و یه نفر یه نفر شروع کنند به حرف زدن تا مهمونا بفهمن کی درست می گه و کی نادرست. اول از همه یه پرتقال تپل و مپل از جا بلند شد و گفت: جایی که...
29 خرداد 1392

داستان جوجه اردک تنها....

  یکی از بعداز ظهرهای آخر تابستان بود . نزدیک یک کلبه قدیمی خانم اردکه لانه اش را کنار دریاچه ساخته بود. اون پیش خودش فکر می کرد: مدت زیادی هست که روی این تخم ها خوابیده ام . او تنها نشسته بود و بقیه اردکها مشغول شنا بودند کم کم تخم ها شروع به حرکت کردند و با نوکهای قشنگ کوچکشان پوسته ی تخم شان را شکستند . آنها یکی یکی بیرون آمدند اما هنوز خیس بودند و نمی توانستند که بخوبی روی پاهایشان بایستند ... بقیه ادامه مطلب.... بزودی جوجه ها روی پا هایشان ایستادند و شروع به تکان دادن خودشان کردند.تا اینکه پرها یشان خشک شد خانم اردکه نگاهش به تخم بزرگی افتاد و پیش خودش گفت : اوه نه هنوز یکی از تخم ها اینجاست اردک پیری کنار خانم ارد...
29 خرداد 1392

داستان ارزوی بزرگ شدن...

      ایلیا کوچولو آرزو داشت که خیلی زود یه آدم بزرگ بشه. دلش می خواست تو یه لحظه، اندازه ی باباش بشه. ایلیا فکر می کرد اگه آدم بزرگی باشه خیلی بهش خوش می گذره و می تونه کارهای خیلی مهمی انجام بده..... بقیه ادامه مطلب.....    همین طور که داشت به آرزوش فکر می کرد یه دفعه سرش گیج رفت و همه ی دنیا دور سرش چرخید . ایلیا چشماشو بست و دستشو به دیوار گرفت وقتی چشماشو باز کرد متوجه شد قدش بلند شده. دستها و پاهاش بزرگ شدن. تازه سیبیل هم دراورده بود مثل سیبیل های باباش. ایلیا خیلی تعجب کرده بود. اما زود فهمید که به آرزوش رسیده و یه مرد بزرگ شده. ایلیا از خوشحالی بالا پرید و هورا کشید. مردمی که اون...
29 خرداد 1392

سلام یادت نره....

یکی بود یکی نبود. پسری بود به اسم مملی. مملی پسر خوبی بود ولی تنها یک عادت بد داشت و اونم این بود که سلام نمی کرد..... بقیه ادامه مطلب.....   یک روز ظهر که از مدرسه برمی گشت به بقالی آقا رضا که سر کوچه بود رفت و گفت: آقا رضا پفک می خوام. آلوچه و بادکنک می خوام. آقا رضا نگاهی به مملی کرد و گفت: مملی سلامت چی شد، ادب کلامت چی شد؟ تو دیگه بزرگ و مردی، پس چرا سلام نکردی؟ برای بچه های بی ادب نداریم، آلوچه و پفک. مملی ناراحت شد و از مغازه بقالی بیرون اومد و خونه رفت وقتی عصر شد و هوا خنک شد و مملی تکالیف مدرسه را انجام داد. از خونه بیرون اومد و به خونه دوستش هادی رفت و در زد. مادر هادی در را باز کرد. مملی گفت:...
29 خرداد 1392
1