پرفسور پارسا....

سالگرد عروسی من و بابایی.....

  سلام پسر خوشگلم... امروز هفتمین سالگرد ازدواج من وباباییه   بابا سعید امروز صبح حسابی مارو سورپرایز کرد صبح که از خواب بیدار شدیم یه کیک بزرگ دیدیم تو یخچال حالا شب میخوایم یه جشن کوچولوی سه نفره بگیریم اینم عکساش.....               ...
14 آذر 1392

صحبتی با فرزندم....

چند تا دوسم داري ؟ هميشه وقتي يکي ازم مي پرسيد چند تا دوسم داري يه عدد بزرگ ميگفتم... ولي وقتي تو ازم پرسيدي چند تا دوسم داري گفتم : يکي !!! ميدوني چرا ؟چون قوي ترين و بزرگترين عدديه که ميشناسم ... دقت کردي که قشنگترين و عزيز ترين چيزاي دنيا هميشه يکين ؟ ماه يکيه ... خورشيد يکيه ... زمين يکيه ... خدا يکيه ... مادر يکيه ... پدر يکيه ... تو هم يکي هستي ... وسعت عشق من به تو هم يکيه ... پس اينو بدون از الان و تا هميشه : يکي دوست دارم            ا ...
14 آذر 1392

مرور....

سلام پسر خوشگلم این روزها همش یاد نوزادیت میوفتم میخوام واست از اول به دنیا اومدنت بگم چون این وبو تقریبا از یه سالگیت درست کردم پس بیا ادامه تا واست بگم از قبل یک سالگیت .... خوب شما این شکلی به دنیا اومدی در هفته 38 با وزن 3 کیلو و دویست اینجا الان تو بیمارستان هستیم بعد که رفتیم خونه تا روز چهارم رفتیم پیش دکتر مرندی حسابی چکاپت کرد خداروشکر صحیح و سالم بودی   فقط یه مشکل شیرررررر نمیخوردی....دکتر هم که فقط میگفت شیر مادر منم که هرچی بقیه میگفتن حالا یه کوچولو شبا بهش شیر خشک بده میگفتم نههههههههه امکان ندارهههههه     خلاصه گذشت 17 روزت ...
7 آذر 1392

پستی برای زهره جون ن ن .....

  سلام عزیزم چند روز پیش داشتم عکسای قدیم پارسارو نگاه میکردم که چند تا عکس بامزه پیدا کردم اینم جایزه اینکه ببیننده همیشگی وب پارسا هستی   برو ادامه ....   اینجا خونه عمه زهرا.... بعد از مراسم عروسی پسر عمه بابا سعید هست فکر کنم اینجا پارسا و امیر علی 6 ماهشون بودددد     عاشقققق این عکسشونم خخخخ.... خوب دیگه بازم بود ولی بهترین هاش همین چند تا بودن جالب بود نهههه               ...
6 آذر 1392

محرممممممم.....

سلام پسر گلم دوباره محرم اومد و ما لباس عزای حسینی بر تن کردیم و در سوگ ایشون میگرییم امسال هیئت خونه بابا علی ایناست شما هم که از ساعت 8 میری پایین تا 12 شب سینه زنی میکنی همراه پسر عمه هات و خلاصه که حسابی سرگرمی   .....از حالت بگم که تازه دوروزه یکم بهتر شدی توی این هفته گذشته مدام حالت تهوع شدید همراه با سرفه های خیلی بد و تب بالا داشتی من که دیگه داشتم از نگرانی می مردم خداروشکر الان کمی بهتری اما گاهی هنوز سرفه میکنی ولب به هیجی نمیزنی جز شیرت که اینم باز جای شکر داره   ....خوب اندر احوالات مامان باید بگم که بسیار داغونمممممم ...
18 آبان 1392

پسر بازیگوش من....

سلام مامانی الان که من اینجام شما مشغول دیدن فیتیله هستی این روزا خیلی بازیگوش شدی و من واقعا بعضی روزا نمیدونم باید چی کار کنم تازگیها تا مامان یه کاری بکنم که شما دوست نداشته باشی فوری میگی دیده دوست ندالم..... و منم باید کلی منت کشی کنم تا شما اشتی بفرمایید ولی بعضی وقتا واقعا خسته و کلافه میشم همه میگن این سن طبیعیه سه سالش بشه بهتر میشه ومن بیصبرانه منتظرم اون روز برسه اصلنم دوست نداری مسواک بزنی تا مسواک میزارم دهنت اوق میزنی دکتر گفته باید حتما بزنی اما گوش نمیدی خیلی دوست دارم پسرکم.........       ...
13 آبان 1392

ملاقات با اقای دکتر.....

سلام پسرکم امروز با همدیگه دو تایی رفتیم پیش اقا دکترت خداروشکر همه چی خوب خوب بود هم از لحاظ قدی و هم وزنی رشد خوبی داشتی اونجا به اقای دکتر میگفتی منو امپول نزنیا خخخخخخخخ     خلاصه که شاد و خوشحال برگشتیم خونه.....                   ...
13 آبان 1392

شعرهای زمان ما.........

مامانی جونم میخوام چند تا شعر واست بزارم ما با این شعرها کلی خاطره داریم تپولویم تپلو صورتم مثل هلو چشم و ابروم سیاهه، قد و بالام کو تاهه، مامان خوبی دارم، میشیته توی خونه، میدوزه دونه دونه، میپوشم خوشگل میشم مثل دست گل میشم،   رفتم به باغی ..دیدم کلاغی.. کلاغ زاغی..سنگ رو برداشتم.. زدم به پایش..پایش خون اومد.. بردمش دکتر..دکتر دوا داد.. اب انار داد امروز دادم خورد..فرداش دیدم مرد     جوجه جوجه طلایی نوکت سرخ و حنایی تخم خود را شکستی ..چگونه بیرون جستی گفتا جا...
12 آبان 1392